زندگی داستانیست بی پایان از پایان ها...

مجموعه مترو نوشته ۴

به خاطر کم کاری از نشریه اخراج شده بود. هنوز کاری پیدا نکرده بود و بی هدف سوار قطار میشد و ایستگاه به ایستگاه قطار عوض می کرد. خط یک، دو، سه و...  . در یکی از تقاطع ها وقتی خواست پیاده شود متوجه سوژه جدیدی شد. خیلی سریع خودش را از سد مسافرانی که قصد سوار شدن داشتند و مانع پیاده شدن مسافران داخل قطار می شدند نجات داد و روی صندلی نشست و شروع کرد:

"نمی دانم فکر نمی کنیم یا نمی خواهیم فکر کنیم که

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

مجموعه مترو نوشته ۳

همچنان که پسر جوان مشغول خواندن پیام های شخصی مسافر کنار دستی اش بود، دفترچه اش را بیرون آورد و خودکار سیکلاسش را از میان سیم کنار دفترچه بیرون کشید و مشغول شد:" هر شخص را حریمی است؛ حریمی گاه گسترده و گاه کم وسعت، مهم نیست که وسعت حریم افراد چقدر است و یا چقدر برایشان اهمیت دارد، بلکه مهم احترام به حریم دیگران است که مبادا در آن داخل شویم.

گاهی افراد با اینکه بسیار از حریم خود محافظت می کنند، اما اندکی به حریم دیگران توجه ندارند..." همچنان که مشقول نوشتن بود صدایی نچندان کوتاه و نه بسیار بلند پسر جوان را میخکوب کرد:(( مرد حسابی چیه از وقتی نشستی چشت تو گوشی منه؟ ها؟))

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

زیبا! «فصل اول»

به نام خداوند تخیل آفرین!

مقدمه!

با نسیم خنک صبح از خواب بیدارشدم.مثل همیشه روی ایوان رفتم تا با اشعه های طلایی خورشید پشت گندم زار، خواب را از چشمانم بیرون کنم.

گندم زار، قلعه را که همچون نگینی که با نور طلایی خورشید به زیبایی می درخشید در بر گرفته بود و از اطراف با کلبه های چوبی کشاورزان محاصره شده بود.

مشغول تماشای منظره زیبای دره از ایوان چوبی کلبه کوچکمان بودم که مادرم به آرامی صدایم کرد((زیبا. بیا صبحونه حاضره.))

خیلی سریع لباس هایم را عوض کردم و به سمت میز دویدم.

پدر و برادرم سر میز نشسته بودند و مادرم هم پشت اجاق مشغول پختن تخم مرخ نیمروی صبحانه بود.

بلند گفتم((سلام! صبح بخیر! ))

پدرم موفق نشد لقمه اش را قورت بدهد و با دهان پر گفت((سل..ام..صبحت...بخیر.))

برادرم باشیطنت جواب داد((صبحت بخیر آبجی بزرگه!))

مادرم سرمیز آمد و بشقاب های پر نیمرو را به ما داد. پرسیدم(( امروز چیکاره ایم؟ وقت برداشت نشده؟))

پدرم جواب داد((نه هنوز. یک هفته ....)) با صدای بلند انفجاری از جا پریدیم.

به سمت حیاط دویدم، وقتی از در خارج شدم چشمم به قلعه افتاد که در آتش می سوخت، صدای پدرم را از پشت شنیدم که داد می زد((چی شده زیب....))

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

یک روز عادی!

پیشگفتار

داستان کوتاه «یک روز عادی!» مروری از زاویه ای دیگر بر پنج داستان کوتاه «داستانک شاهد»،«یادم افتاد...»،«مترو نوشته۲»،«دوپاراگرافی»و «آخرین وصیت» می باشد . 

با تشکر از همراهی شما.


یک روز عادی!

مثل هر روز صبح بیدار شدم و برای رفتن به دانشگاه آماده شدم ، سریع سوار ماشین شدم تا به موقع به دانشگاه برسم، چند باری که دیر رسیده بودم دانشجو ها رفته بودند.

استارت زدم. با هزار آه و ناله ماشین روشن شد ، خیلی صدا می داد. یک راست رفتم سراغ مکانیک محل.

به مکانیکی رسیدم ، دور و ورای ساعت هفت بود که اوستا کرکره را داد بالا. مثل همیشه سروقت! رفتم جلو و گفتم (( سلام اوستا! صبح بخیر! وقت داری یه نگاه به این لگن ما بندازی؟))

خندید و گفت((سلام! صبحت بخیر! اختیارداری جوون ! ماشنت یه پا رخشه واسه خودش!))

بانیشخند گفتم(( نگو!به رخش برمی خوره! این لگن الاغم نیست!البته بلانسبت الاغ! بیزحمت یه دستی سر و گوشش بکش برم ، نصف مسیر رو باید با مترو برم.))

-الان ردیفش می کنم.

هنوز هواتاریک بود. یادم افتاد کیف پولم را جاگذاشته ام. به اوستا گفتم(( اوستا جان کیفم رو جاگذاشتم. جلدی میرم میارمش.))

- برو به سلامت. تا نیم ساعت دیگه کار ماشینت تمومه.

-قربون دستت!

به سمت خانه راه افتادم. وقتی به واحدم رسیدم، دیدم همسایه روبه رویی چمدانش را پشت در گذاشته ولی از خودش خبری نیست. خواستم زنگ بزنم و خبر بدم،ولی چشمم به ساعت افتاد و منصرف شدم، سریع کیف پولم را برداشتم و رفتم سمت مکانیکی.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

آخرین وصیت

در روستایی دور پیرمردی در باغی که تک درختی داشت زندگی می کرد و روزگار می گذراند. غروب به غروب پیاله ای آب برمی داشت و ساعت ها مشغول آب یاری و نظافت درخت سیب خود می شد و زمان برداشت محصول هم کاسه ای بر می داشت و سیب ها را درون آن می گذاشت و به میدان می رفت. در میدان میزی چوبی داشت که کاسه اش را روی آن می گذشت و به کل اهالی روستا سیب می فروخت و به خانه باز می گشت.

مدت ها مردم ده از کار پیرمرد تعجب می کردند که چطور چندین من سیب را داخل کاسه ای یک منی می گذارد و چطور از یک من سیب داخل کاسه ده ها من سیب می فروشد؟ عاقبت از نیافتن جواب خسته شدند و با پیرمرد کنار آمدند.

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علیرضا دادرس