زندگی داستانیست بی پایان از پایان ها...

۱۲ مطلب با موضوع «داستان :: کوتاه» ثبت شده است

مجموعه مترو نوشته ۴

به خاطر کم کاری از نشریه اخراج شده بود. هنوز کاری پیدا نکرده بود و بی هدف سوار قطار میشد و ایستگاه به ایستگاه قطار عوض می کرد. خط یک، دو، سه و...  . در یکی از تقاطع ها وقتی خواست پیاده شود متوجه سوژه جدیدی شد. خیلی سریع خودش را از سد مسافرانی که قصد سوار شدن داشتند و مانع پیاده شدن مسافران داخل قطار می شدند نجات داد و روی صندلی نشست و شروع کرد:

"نمی دانم فکر نمی کنیم یا نمی خواهیم فکر کنیم که

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

مجموعه مترو نوشته ۳

همچنان که پسر جوان مشغول خواندن پیام های شخصی مسافر کنار دستی اش بود، دفترچه اش را بیرون آورد و خودکار سیکلاسش را از میان سیم کنار دفترچه بیرون کشید و مشغول شد:" هر شخص را حریمی است؛ حریمی گاه گسترده و گاه کم وسعت، مهم نیست که وسعت حریم افراد چقدر است و یا چقدر برایشان اهمیت دارد، بلکه مهم احترام به حریم دیگران است که مبادا در آن داخل شویم.

گاهی افراد با اینکه بسیار از حریم خود محافظت می کنند، اما اندکی به حریم دیگران توجه ندارند..." همچنان که مشقول نوشتن بود صدایی نچندان کوتاه و نه بسیار بلند پسر جوان را میخکوب کرد:(( مرد حسابی چیه از وقتی نشستی چشت تو گوشی منه؟ ها؟))

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

یک روز عادی!

پیشگفتار

داستان کوتاه «یک روز عادی!» مروری از زاویه ای دیگر بر پنج داستان کوتاه «داستانک شاهد»،«یادم افتاد...»،«مترو نوشته۲»،«دوپاراگرافی»و «آخرین وصیت» می باشد . 

با تشکر از همراهی شما.


یک روز عادی!

مثل هر روز صبح بیدار شدم و برای رفتن به دانشگاه آماده شدم ، سریع سوار ماشین شدم تا به موقع به دانشگاه برسم، چند باری که دیر رسیده بودم دانشجو ها رفته بودند.

استارت زدم. با هزار آه و ناله ماشین روشن شد ، خیلی صدا می داد. یک راست رفتم سراغ مکانیک محل.

به مکانیکی رسیدم ، دور و ورای ساعت هفت بود که اوستا کرکره را داد بالا. مثل همیشه سروقت! رفتم جلو و گفتم (( سلام اوستا! صبح بخیر! وقت داری یه نگاه به این لگن ما بندازی؟))

خندید و گفت((سلام! صبحت بخیر! اختیارداری جوون ! ماشنت یه پا رخشه واسه خودش!))

بانیشخند گفتم(( نگو!به رخش برمی خوره! این لگن الاغم نیست!البته بلانسبت الاغ! بیزحمت یه دستی سر و گوشش بکش برم ، نصف مسیر رو باید با مترو برم.))

-الان ردیفش می کنم.

هنوز هواتاریک بود. یادم افتاد کیف پولم را جاگذاشته ام. به اوستا گفتم(( اوستا جان کیفم رو جاگذاشتم. جلدی میرم میارمش.))

- برو به سلامت. تا نیم ساعت دیگه کار ماشینت تمومه.

-قربون دستت!

به سمت خانه راه افتادم. وقتی به واحدم رسیدم، دیدم همسایه روبه رویی چمدانش را پشت در گذاشته ولی از خودش خبری نیست. خواستم زنگ بزنم و خبر بدم،ولی چشمم به ساعت افتاد و منصرف شدم، سریع کیف پولم را برداشتم و رفتم سمت مکانیکی.

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

آخرین وصیت

در روستایی دور پیرمردی در باغی که تک درختی داشت زندگی می کرد و روزگار می گذراند. غروب به غروب پیاله ای آب برمی داشت و ساعت ها مشغول آب یاری و نظافت درخت سیب خود می شد و زمان برداشت محصول هم کاسه ای بر می داشت و سیب ها را درون آن می گذاشت و به میدان می رفت. در میدان میزی چوبی داشت که کاسه اش را روی آن می گذشت و به کل اهالی روستا سیب می فروخت و به خانه باز می گشت.

مدت ها مردم ده از کار پیرمرد تعجب می کردند که چطور چندین من سیب را داخل کاسه ای یک منی می گذارد و چطور از یک من سیب داخل کاسه ده ها من سیب می فروشد؟ عاقبت از نیافتن جواب خسته شدند و با پیرمرد کنار آمدند.

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

دو پاراگرافی

     زندگی داشت سلانه سلانه پیش میرفت. جلویش را گرفتم و پرسیدم«چرا اینقدر آرام میروی؟» لبخندی زد وگفت «من آرام نمیروم، این شمایید که تند میروید و لحظه ها را از دست میدهید، به پشت سرت نگاه کن.» و به راهش ادامه داد.

     متوجه منظورش نشدم. زندگی همینطور پیش می رفت و دور می شد.به پشت سرم نگاهی انداختم. دالانی پر از تصویر را پیش رویم دیدم. زیاد طول نکشید که بفهمم آنها خاطرات من هستند.محو آنها شدم. چیز زیادی از آنها را به خاطر نداشتم. چراکه هرگز به آن لحظات توجه نکرده بودم. وقتی به ابتدای دالان رسیدم، مرگ را دیدم که با وقار ایستاده بود.لبخندی زد و گفت«این آخرین لحظه تو بود. باید برویم.» تازه منظور زندگی را فهمیده بودم.

۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

جریان متناوب!

((جریان متناوب جریانی است که مقدار و جهت آن نسبت به زمان دائماً در حال تغییر است. به زبان ساده تر اینکه مقدار جریان دائماً کم و زیاد می شود و جهت حرکت الکترونها هم عوض می شود.))

وقتی به چهره ی  دانشجویان نگاه کرد با چندین دهان باز روبه رو شد. پرسید(( متوجه شدید؟ تازه یک ساعت و نیمه که من دارم درس میدم! به همین زودی خسته شدید؟))

یکی از دانشجویان گفت ((استاد شرمنده منتهی یک ساعت و نیم بدون نفس کشیدن دارید درس میدید! میشه این تعریف آخر رو یکم بشکافیدش؟))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

مجموعه مترو نوشته ۲

چهار ایستگاه گذشت ولی سوژه خاصی پیدا نکرد. قطار در ایستگاه پنجم ایستاد.درب ها باز شد و چند نفری هم سوار شدند. درب قطار داشت بسته می شد که یک کیف چرمی قهوه ای رنگ لابه لای درب قطار گیر کرد و درب باز شد. مردی قد بلند و اتو کشیده با اخمی سنگین وارد شد و نگاهی به کیفش انداخت و اخمش غلیظ تر شد زیر لب غرغر کرد ((اه! این چه وضعشه؟ لاستیک درا چرا اینقر سفتن؟ کیفم خط افتاد! جای نشستنم که نیست! اه!)) به سمت در های روبه رو رفت و گوشه ای ایستاد. چیزی نگذشت که غرغر های مرد دوباره شروع شد(( اه ببند درو دیگه کار و زندگی داریم! دیره!))

صدای بوق درب ها بلند شد و قبل از اینکه کاملا بسته بشوند دو باره باز شدند. مرد دوباره شروع کرد ((ببین ترو به خدا! چه بی شع ...)) سریع خودش را جمع جور کرد و حرفش را ادامه نداد.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

مجموعه مترو نوشته ۱

ماه ها بود که دیگر سوژه ای برای نوشتن پیدا نمی کرد. هر روز بی هدف پشت میزش می نشست و ساعت ها نوک خود نویسش را روی کاغذ می گذاشت و غرق در فکر می شد. وقتی که لکه بزرگ جوهر آبی رنگ خود نویسش را روی کاغذ می دید به خود می آمد و خود نویسش را از روی کاغذ بر می داشت و با نگاهی نا امیدانه به ساعت به خود می گفت (( امروز هم گذشت!)) و از اتاق خارج می شد تا با خانواده اش سریال مورد علاقه اش را ببیند.

تقریبا هر روز همین کار را تکرار می کرد . دیگر از این وضعیت به تنگ آمده بود، از خانه بیرون زد تا هوایی تازه کند، غرق در افکارش ناخودآگاه به داخل ایستگاه مترو کشانده شد و وقتی به خود آمد ، خودش را جلوی باجه فروش بلیت دید. به ناچار کارتی خرید و از گیت عبور کرد و بی هدف سوار قطار شد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

داستانک : یادم افتاد....

دلم سخت گرفته بود. چمدان را برداشتم تا رخت ببندم و عزم سفر کنم؛ یادم افتاد رخت هایم را باید بشوییم. آنها را شستم و اتو کردم و چمدان را بستم، خواستم لباسم را بپوشم که یادم افتاد باید حمام کنم؛ حمام کردم. از درب خانه که گذشتم ، یادم افتاد که سوئیچ ماشین را برنداشته ام، آنرا برداشتم و راه افتادم.

هنوز هوا تاریک بود. چیزی به ایست بازرسی نمانده بود که چشمم به چراغ بنزین افتاد و باز یادم افتاد که بنزین نزده ام؛ کناری ایستادم و چند لیتری بنزین از ماشین های در حال عبور گرفتم و خودم را به اولین پمپ بنزین رساندم.

در بین مسیر پلیس جلویم را گرفت، وقتی پرسیدم چرا؟ گفت که سرعتت غیر مجاز بوده؛ ولی در تمام مسیر حواسم به سرعت سنج بود، آه، یادم افتاد که آمپر های ماشین مشکل دارند، ماه پیش خراب شده بودند. افسر برگ جریمه سرعت غیرمجار را به من داد و برای عدم اقدام به معاینه فنی خودرو دستور داد که ماشین را به پارکینگ ببرند، با کلی خواهش والتماس جریمه ای سنگین نوشت و به دستم داد و از خواباندن ماشین صرف نظر کرد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
علیرضا دادرس

داستان کوتاه سایه تاریکی

هوا کم کم تاریک می‌شد. تقریبا تمام بار‌هایمان را از کامیون تخلیه کرده بودیم. اسباب کشی. از اسباب کشی متنفرم. همیشه چندتا از وسایلم زمان اسباب کشی گم می‌شوند. ولی هیجان کار پدرم آنقدر هست که ارزشش را داشته باشد.

خانه مان مشرف به جنگل ، در یکی از مناطق حومه شهر روی یک تپه کوچک ساخته شده. درست نوک تپه.

خانه‌های اطراف کوتاه ترند.از تراس دور خانه ،کل جنگل و شهر دیده می‌شود.

شب اول. سکوت این منطقه خیلی زیاد است و من هم که به سروصدای مرکز شهرعادت کرده ام کوچک‌ترین صدایی که از خیابان یا جنگل می‌آید توجهم را جلب می‌کند.

ساعت‌ها طول کشید تا به وضعیت اینجا عادت کنم.بالاخره بعد از کلی غلت زدن توانستم بخوابم. چیزی نگذشته بود که صدای خش خش از طرف جنگل بیدارم کرد.

به سختی خودم را به سمت پنجره کشاندم.پنجره اتاقم روبه جنگل بازمی شود.چشمانم را تنگ کردم تا بهتر ببینم.یک گرگ در میان درخت‌ها پرسه می‌زد. ولی کمی که دقت کردم متوجه شدم که قدم نمی‌زد.تقریبا داشت فرار می‌کرد. هر از گاهی به پشت سر نگاه می‌کرد.خیلی تعجب کرده بودم ولی خواب مهم تر بود. پنجره را بستم و دوباره با کلی غلت زدن خوابم برد تا صبح.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا دادرس